وابستگی

درخواست حذف این مطلب

سلام بچه ها.

می دونید این مدت متوجه شدم که من بشدت و در حد ناسالمی نیاز دارم همه اش بدونم به اطرافیانم چی می گذره و اگه یکیشون یه ذره حالش بد باشه زندگی من پاک به هم می ریزه. دلشوره و نگرانی و گریه و ...گاهی چند برابر خود طرف. تازگیها که یه چیز دیگه هم بهش اضافه شده: از شدت نگرانی نمی تونم از رختخواب بیام بیرون! یعنی واقعا دست و پام شل می شه و جون ندارم و خودم رو مثل علیلا می کشونم. انگار واقعا هیچی هیچی انرژی برام نمی مونه.

مامانم چند روزه سرگیجه داره. چونزیاد مریض نمی شه همین  ح غیر عادی کمش هم خیلی نگرانم کرد. حالا بابام رو ول چشمم به تلگرامه که مامانم چطوره و ... تا نباشه فکر می کنم نکنه بدتر شده. حالا اگه یکی بهم می گفت بخاطر اینکه مامانش سرگیجه داره انقدر نگرانش شده ،فکر می مگه خله آخه؟ 

خلاصه بی خیال نمی شم دیگه.دنبال موضوع واسه ترس و نگرانی می گردم انگار.

 اینا رو همه رو داشته باشید.

پریشب هولاکویی گوش می دادم که شنیدم به یکی می گفت اگه بخواهید با ناراحتی هر ی ناراحت بشید کافیه هفت نفر باشید که هر روز هفته یه چیزی بشه و  بخاطر ناراحتی یکی، همه  هر روز ناراحت باشند خوب این که زندگی نمی شه. 

دقت دیدم اینجوری که من هستم  همین اتفاق هم افتاده: تا روزی که بابام هست خوب این مریضی رو هم خواهد داشت و هر روز و هر ساعت و حتی نصف شب هم که بیدار می شم،  نگرانم که چی می شه. مامانم هم که هر روز جوونتر نمی شه.همین مساله در مورد برادرم هم هست که خیلی دوستش دارم و بعدش خواهرم و همسرم که چون جوون ترن خیالم از بقیه بابتشون راحتتره و می گم حالا حالاها جا دارن. اما در کل این که من تا این حد می تونم با یه ناراحتی اعضای خانواده انقدر به هم بریزم که حتی از جام نتونم ت بخورم و فقط دلشوره و تب و ... (آخه این چند وقته تا نگران می شم تب می کنم و به هنرها و کمالاتم این رو هم اضافه !) اصلا نرمال نیست و ی تو اطرافیانم  تا این حد وابسته و پوست نازک نیست. 

یعنی قشنگگگگ حس می کنم این جوری دارم از بین می رم . چون مدتیه جسمی دیگه انقدر فشار روحی رو نمی کشم.

در موردش خوندم و فهمیدم بهش می گن وابستگی بیمارگونه و برای انی هست که مرز شخصی بین خودشون و دیگران نمی شناسن و فکر می کنن فقط وقتی باید حالشون خوب باشه که همه حالشون خوب باشه.

 یادم افتاد وقتی بابام گفت شبها کمر درد می گیره حس می دیگه یه روز خوش تو زندگی نمی خوام داشته باشم وقتی بابام این طوریه.از اینکه خودم درد ندارم از خودم بدم اومد ویهو از خودم و دنیا متنفر شدم که کاری نمی تونم م و گریه و ... و هی به خودم می گفتم: چیکار کنم؟ چیکار کنم؟ و می دیدم واقعا کاری نمی تونم م و باز فکر می : یه آدم معمولی چیکار می کنه؟ بعد می دیدم اکثر آدما خیلی کاری نمی کنند و می پذیرن. وگرنه اگه همه مثل من باشن سنگ رو سنگ بند نمی شه که.اما باز هم از خودم و زندگی و بیماری و درد و هر چی تو دنیاست متنفر شدم.

من این ح رو نسبت به همسرم خیلی کمتر دارم. بیشترش متوجه بابا مامانمه.

وقتی فکر می کنم یه عالمه آدم تو این دنیا دارن با خانواده مریض و "ناکامل" خودشون زندگی می کنند(نکته مهم: اعتراف می کنم من همیشه حس می قوی ترین بابا مامان دنیا رو دارم. چون مریض نمی شدن و دلم خوش بود که همین جوری هم می مونن! و این فکر بچگونه رو تا 40 سالگی هم حفظ !) و آدما  همه اش هم از غصه مریضاشون مریض نمی شن و چه بسا روزهای خوب هم دارند، می فهمم یه اشکالی باید تو این مدلی که من هستم باشه. 

من اصلا برای خودم استقلال و حقی قایل نیستم. مثلا می رم جاهای شیک و  لباس و کفش و کیفی چیزی که قشنگ باشه می بینم، همیشه فکر می کنم خواهرم یا مامانم تو این لباس چه شکلی می شن . اصلا برای خودم نمی تونم زیاد پول ج کنم و دنبال ارزونترین جنسها می رم. الان می بینم علتش اینه که  فکر می کنم اگه اونایی دوستشون دارم بهم نیاز پیدا کنن و من نداشته باشم، هرگز خودم رو نمی بخشم.

راستش دلیل پول جمع م  هم همیشه دیگران بودند و این که بتونم وقتی لازمه کمکشون کنم.

همسرم که مدتیه اینو فهمیده چند روز پیش من رو برد بیرون و به زور مجبورم کرد چند تا لباس که خوشم اومده برای خودم ب م. یدمشون اما به زووووور و با عذاب وجدان. اون وسط مسطا واسه مامان و خواهرم هم ید که عذاب وجدانم کم بشه.

یادمه رفته بودیم نیاگارا و همه اش به این فکر می که چرا مامانم اینا هم نیستن ببینن.

اصلا خودم رو نمی تونم از اونا جدا ببینم. بدون اونا از خوشحال بودن و خوش گذروندن عذاب وجدان می گیرم. در بهترین ح همه اش می گم کاش بودن و برام یه چیزی همه اش کم.

با دردشون درد می کشما. اما وقتی اونا خوشحالن و دارن خوش می گذرونن همه اش فکر می کنم نکنه تو دلشون خوشحال نباشن . نکنه این خوشحالی دوومش کم باشه و ... یک کلام همه اش فکر می کنم اونا باید 100% خوب باشند که من هم به خودم حق بدم یه کم حالم خوب باشه.

حالا ح ی رو در نظر بگیرید که چیزا مدتی در حد متوسطیه و وقت می کنم به خودم نگاهی کنم. اون موقع متوجه خودم می شم و عصبانیت از این که چرا عقبگرد کاری و چرا اینجوری هستم و اونجوری نیستم. یعنی اون موقع هم خدای نکرده نمی گذارم یه لحظه حالم خوب باشه.

بچه ها این ح داره با سن بدتر می شه. من فکر می کنم وابستگیم انقدر زیاده که واقعا خالی هستم و اگه یه روزی اونا نباشند من اصلا هیچی نیستم و دیگه  نمی تونم زنده باشم. حس می کنم من فقط وقتی معنی دارم که می تونم مشکلی از همین چند نفری که گفتم حل کنم یا خوشحالشون کنم یا مواظبشون باشم. اصلا خودم رو به عنوان یه آدم جدا دیگه حس هم نمی کنم. اصلا نمی دونم خودم چی می خوام. به هر چی فکر می کنم می بینم تهش واسه بقیه اون چیزو می خوام.

می دونم همیشه اینجوری بودم. اما این دو سال که  با بیماری بابام ترس از دست دادن درونم بیدار شده خیلی خیلی بدتر شدم.

این دفعه یه ماه و نیم میام ایران و می خوام برم پیش روانشناس. شاید یا چند جلسه هم بتونم چیزی رو توی طرز فکرم تغییر بدم که اینقدر حال و روزم وابسته به دیگران نباشه. این که به این فکر افتادم خیلی بخاطر اینکه حال روحیم اب می شه نبوده. بخاطر مشکلات فیزیکی هست که اضطراب داره برام بوجود میاره. دردهای شکمی بد جور. ح تهوع، مشکلات گوارشی که قبلا نداشتم، سرگیجه و گیجی و از همه بدتر تب و خستگی مفرط که اصلا تحملشون آسون نیست.

می دونید دارم معنی از پا در اومدن رو می فهمم.

چند روز پیش در این مورد با خواهرم یه کم حرف زدم. حرفاش خیلی خوب بود. اما وقت نداریم زیاد حرف بزنیم. اون روزی هم که باهاش تونستم حرف بزنم، صبح از شدت اضطراب و افسردگی یه ح ترس و دلهره شدید بهم دست داده بود که دیدم اصلا نمی تونم از اتاق برم بیرون. چه برسه که برم سر کار. این بود که مرخصی گرفتم و موندم خونه و تا لنگ ظهر به زود خودم رو خوابوندم تا چیزی رو  حس و احساس کنم. بعدش زنگ زدم به خواهرم. روزهای معمولی که با وجود همین دلشوره ها و حال بد جسمی خودم رو می کشونم سر کار، نمی شه از این کارا کرد. 

حرف همسرم راجع به تفاوت شمع و خورشید بودن همه اش توی ذهنمه. می گه شمع خودش رو نابود می کنه. من خیلی این حس شمع بودن رو دارم.

راستی اون هفته باز یه روز حالم انقدر بد بود که نتونستم برم سر کار و  رفتم و داروی ضد اضطراب گرفتم. از اون موقع که می افتادم تو رختخواب و نمی تونستم پاشم کمی بهترم. اما همچنان خوب نیستم و احساسهای بد خشم از زندگی، ناامیدی، افسردگی و ناتوانی دارم.

اگه مطلبی راجع به این جور وابستگی های انگلی دارید لطفا بهم معرفی کنید.

راستی به احتمال زیاد این وابستگی در این حدش کاملا هم یه طرفه هست. بابام که اصلا به ی وابسته نیست و کلا تک رو هست. مامانم هم انگار بشدت من نیست و البته شاید بیشتر وابستگیش متوجه خواهرم هست. خواهرم هم وضعیتش از من بنظرم بهتره و یه کم فرد گرایی داره.برادرم تقریبا متعادله و تونسته تا حد زیادی مسایل رو بالانس کنه. البته می دونم که اون هم تحت فشاره. اما اگه مثل من بود همین یه بچه رو هم نمی آورد که مبادا یه روزی از دستش بده. کلا کنترلش رو مسایل بهتره. هر چند که می دونم کلا  تو خانواده ما آدمی سالمدر نرفته.

خیلی وقته باشگاه نرفتم. 

تعادل جسمی -روانیم واقعا به هم ریخته .

دیگه باز وقت دارم. برم ببینم می تونم مجبورش کنم یه دارو دیگه هم بهم بده.آخه اینجا ا رو باید به زور وادار کرد که یه دارویی بنویسن. سیستم درمانیش افتضاحه و همه انی که از آسیا و اروپا اومدن ناراضین.

یه دور برم بالا بخونم ببینم چیا نوشتم. الان میام.

البته حدس می زنم پراکنده نویسیم زیاد باشه. اما راستش ترجیح می دم تا حد امکان همین جوری بنویسم و خیلی فکر نکنم.فقط بنویسم و همین...

علی هم گفت خوبه که سانسور نمی کنم. اگه الان توش دست ببرم ممکنه سانسور کنم. پس همینجا خداحافظ!

فدا مدا.